چیزی نمونده 40 روزت تموم شه
امروز 7 اذر و پسرم 38 روزش شده و چند روز دیگه چهل روزش می شه به سلامتی
روز پنج شنبه 3 اذر صبح با مامان جون و بابا جون دایی محمد رفتیم ابادان کلی خرید کردیم تو هم چشم از پاساژ و چیزای رنگارنگش ور نداشتی اما شب که برگشتیم فکر می کنم به خاطر خستگی تا روز بعدی شب هیچی نخوابیدی منم خیلی ترسیدم و نگران شدم می خواستم ببرمت پیش پزشکت که مامان جون گفت نمی خواد این همه پسرمو ببری دکتر چون روز قبلش هم برده بودمت و اقای دکتر گفت یه کوچولو سرما خوردی 
خیلی سعی کردم سرما نخوری ولی نشد
امروز روز اول محرمه یه لباس مشکی واست گرفتم و تنت کردم . پری روز خاله مامان جون و دا اومدن دیدنت دا خیلی دوست داره همه دلتنگتن که چند روز دیگه می ریم تهران برای 15ام 7 صبح بلیط گرفتم واسه تو هم بلیط گرفتم کلی حال کردم که تو هم بلیط باید داشته باشی یکم نگرانم اخه می گن نوزادا تو هواپیما یکم اذیت می شن ولی ایشالله به سلامت بریم پیش بابایی مامان جون هم همرامون میاد و ما رو تحویل بابایی می ده بعد خودش بر می گرده


چیزی نمونده 40 روزت تموم شه
